خداحافظیهامون رو دوست دارم. وقتی یکیمون بلند و مطمئن میگه، خداحافظ و اون یکی هم بلند و مطمئن جوابش رو میده. اما هیچکدوم قطع نمیکنیم. اندازهی چند ثانیه سکوت و باز یه خداحافظییه دیگه اما اینبار آروم و نامطمئن که بعد از این آخری هر دو با هم گوشی رو میذاریم. این سکوتِ چند ثانیهیی رو دوست دارم. انگار که توی اون سکوتِ بین ِ دو خداحافظی- مطمئن و نامطمئن- حرفای گفته نشدهیی هست که پر از، بمون، پر از دلتنگی، پر از حرفایی که نمیگیم به هم یا قبلش گفتیم اما توی این سکوتِ قابل لمستر میشن...
گوشی رو میذارم و فکر میکنم که چه خوبه که هنوزم خداحافظیهامون رو دوست دارم و تو رو که لابهلای سکوتم پررنگی...

آدم عاقل ضد خودش انقلاب میکنه؛ آدم احمق ضد بقیه!
*مامانم روزت مبارك... من كه چيز با ارزشي ندارم هديه بدم اما ميخوام بهت بگم كه تمام جوونيم فداي يه تار موي سپيد توئه.با تمام قلبم دوستت دارم.![]()
*امتحانام تموم شد :-))
*برنامه های جدید كاريم از همین امروز استارت زده شد. :-)
*دانشگاه تا سه هفته ديگه تعطيله هوراااا :-)
* قراره بچه ها بهم زنگ بزنن براي ترم جديد برنامه ريزي مبسوطي داريم...![]()
*اگه بتونم مرخصي بگيرم به مدت ۱۰ روز به مسافرت ميرم.![]()
تلفن خونه زنگ میخوره گوشیو برمیدارم یه دفعه صداش منو به خودم میاره ا ا ا تو که هنوز خونه ای راه نیفتادی؟ من با اندکی صبر و با چهرهای مغموم میگم نه از قطار جا موندم (درحالی که حتی بلیط هم نگرفتم)!!!!! بعد از کمی سرزنش شنیدن گوشی رو میزارم و دوباره با آرامش کامل کتابمو دستم میگیرم انگار نه انگار که ساعت ۷ باید راه بیفتم خوندن رو از سر میگیرم ساعت ده دقیقه به هفت بلند میشم میرم جلوی آینه و به زدن مقداری پودر روی صورتم بسنده میکنم شال قرمزی رو که تو روز تولدم هدیه گرفتم رو سرم میندازم یه نگاه دیگه تو آینه و راه میفتم....توی راه به همه چیز فکر میکنم بجز چیزی که باید بگم وقتی رسیدم همه بودند میدونستم با این اوضاع حاضر شدنم توی این جمع هیچ شانسی ندارم یه دفعه یه دست از پشت سر دستمو میگیره برمیگردم و پونه رو با یه لبخند که تمام صورتشو پوشونده میبینم بعد از اون اگه من پذیرفته شدم و همه چیز بهتر از اون چیزی که من فکرشو میکردم پیش رفت مدیون تلاش ها و تعریف های بی حد پونه هستم و گرنه توی شرایط جدید انگار برای من تمام اون چیزایی که یه روزی براشون دست و پا میزدم بی اهمیت شده....
آنچه که من در طلبش هستم تنها در سایه صبر پدیدار میگردد چیزی که من اینروزها کمتر دارمش...
اثر تخریبی این حادثه قابل باور نیست
.
.
.
.
.
دارم میرم فقط همین...
نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من
اسير کوی توام
به آرزوی توام
اگر تو را جويم، حديث دل گويم، بگو کجايی
به دست تو دادم، دل پريشانم، دگر چه خواهی
فتاده ام از پا
بگو که از جانم
دگر چه خواهی
*** من هنوز گلبرگ هشتم پیاده میشم هنوز گاهی رو برگهای تر مینویسم گاهی دلم تنگ میشه واسه لحظه های... دیشب وقتش بود اما من فقط یه آرزو داشتم یه آرزوی کوچیک از خودم شرمنده شدم دریغ و درد که گاهی باید گذشت تا رسید ***
این روزها زندگی به سادگی بلند کردن یه لیوان آب و خوردنشه..

اون وقت یکی مثل من نشسته و غمبرک گرفته که نکنه این لیوانه سنگین باشه نتونم بردارم..نکنه برش دارم بریزه..نکنه آبش مسموم باشه..نکنه شیشه اش نازک باشه...نکنه...اینه که نه لیوانه برداشته میشه و نه خورده..
*هر اتفاقی که همیشگی باشه لزوما درست نیست!

بالاخره روزهای من همونجوری شد که میخواستم
این روزا جزء اولین روزهای سال هشتاد و هفته که من همون حالی رو دارم که انتظارشو دارم همون حس خرگوشی خودم
با همین حس مربوطه تشریف بردم برای گشتن و خرید
یه کادو خوشگل برای دوست جونم گرفتم تولدش فرداست(عزیزم تولدت مبارک فردا میام کیک ميخورم)
و از اونجائي كه میل به خرید اینجانب در اينجور موارد بيكار نميشينه کلی جینگیل بنگیل خریدم در حالیکه به اکثرشون نیازی نداشتم
و نمیدونم کجا بزارمشون دیگه جایی براشون ندارم ولی خوب در این شرایط همیشه من نیستم که تصمیم میگیرم ولی ناراضی هم نیستم بعدش بدون توجه به وزن و این حرفها واسه خودم از جای همیشگی سیب زمینی گرفتم با یه عالمه سس و موقع خوردن همش میگفتم آخی روحم تازه شدا !!!!![]()
تو مسیر برگشت خانوم مظاهری مدیر هنرستان ولایت رو دیدم با لبخند بهم نگاه کرد منم نگاهش کردم شناخته بود منو
سلام و علیک و یادآوری خاطرات....همونجوری بود با همون دیسیپلین و قیافه جدی اش که فقط چندتا خط افتاده بود رو صورتش وگرنه كاملا ميشد همون خانم مظاهري رو ديد كه ميشناختمش... بقیه هم به حرفامون گوش میکردند و میگفت خوب یادمه تو رو جزء دار و دسته امیدوار اینا بودید دیگه
شرهای مدرسه ![]()
آخـــــــــی الهی! چه خوب شد دیدمش یاد همه اونروزای خوب رو واسم زنده کرد یاد تلفن خوشگله-سیگارت-آقا پالت دارید؟-۲۵تومني هاي فائزه
-عكساي پريسا كه گم شد-کارگاه عکاسی-خانم فرجی-دبیرستان صدر-نازنین نامرد-اون دختره که اشکاش درشت بود-بهاره-نیوشا-سالن و جشنهاش-عکاسی من توی اونهمه آدم کله گنده
-کلاسای ان ال پي- آقاي صالحي-هنرستان مشكات-پرسپكتيو-تاريخ هنر-نمايشگاه هامون واي خداي من آبرنگ گواش قلم مو اپك ميز نور اتودهاي طرحامون- بقراطي-نون پنیر سبزی-روزای ژوژمان-نغمه با اون ابروهاش-خانم بهادري كه بالاخره شوهر كرد-پیراشکی ها-آقا.....
-اگر ديدي-اتاق نهضت
-سطل آشغال-حياط خلوت مدرسه- مریم با اون لباش كه هر وقت باهام قهر ميكرد آويزون ميشد تنها کسی بود که تو عمرم تونستم به معنای واقعی باهاش ندار باشم-لاکی جون-سیندرلا-ندای خوابالو-كتوني ندا كه داييش آورده بود-ساناز شیطون (روحاني) كه دستشو گچ گرفتيم-امیر-علی-فائزه-نخ گره زده-گل فروشی سر کوچه-ملاقاتي داري!!!-اتوبوس خط واحد-کافی شاپ کلبه-پریسا-درختی-تمام اون شيطنتهايي كه كرديم بلاهايي كه سر بچه ها و معلمها مي آورديم بيچاره ها.. از مدرسه فرار كردنامون... عهدهایی که با هم بستیم اشكايي كه با هم ريختيم اون دلامون كه چقدر پاك و ساده بود نذرهايي كه ميكرديم واسه هم... تمام اونروزا تک به تک اش برام لحظه های بیاد موندنی داره که هیچوقت فراموششون نمیکنم و اگر فقط يكبار تو زندگيم فرصت اينو داشته باشم كه برگردم به عقبتر از زماني كه هستم و بازهم اگر حق انتخاب داشته باشم من با اطمينان همون روزا رو انتخاب ميكنم ...
*اينروزا كم كم دارم نفس تازه ميكنم خوبم خوشحالم و در راستاي تدوام اين خوشحالي هركاري ميكنم غير از درس خوندن كه باعث اندكي عذاب وجدان در ما شده است.![]()
*از بس بهم گفتي "گـــل گلــــي" يه پروانه باورش شده بود كه من گلم اومده بود رو موهام نشسته بود![]()
*فردا تو محل كارم كلي كار دارم، بانك بايد برم ،تولد بايد برم، وقت چشم پزشكي دارم، با آقاي پدر ميدون گلها قرار دارم، ميخوام مرباي توت فرنگي درست كنم و ... هنوز هديه اي رو كه گرفتم كادو پيچش نكردم خيلي خوبه نه؟
* براي تو:مشكل پرينتهات هم فكر كنم از اين باشه كه از صفحه مشكي پرينت گرفتي دوباره از يه صفحه ديگه پرينت بگير شايد درست بشه.
شبت بخير عزيزم خواباي خوب ببيني دوستت دارم![]()
روابط عموماً با یه کلام یا یه نگاه ساده شکلهای مختلفی بخودشون میگیرن! روابط بین دو نفر بستگی به نوع آدمها ؛ شروع و ادامه اون داره که تا کجا پیش بره... گاهی بعضی از ماها فکر میکنیم چون فلان دوستمونو دیر به دیر میبینیم یا از حال هم کمتر خبر داریم پس صمیمیتی وجود نداره ولی شخصی رو که هر روز می بینیم و با هم حرف می زنیم اون صمیمی ترین دوستمونه... ولی بنظر من این همیشه صادق نیست شاید گاهی اینطور باشه ولی صمیمیت به ذات دوستی برمیگرده به عمقش... اونجا که تنها مونس ات رو دوست ات میدونی اونجا که برای کسی سفره دل باز میکنی و حرفهائی رو بهش میگی که شاید تا قبل از اون حتی به زبون آوردن اونا برات سخت بوده طوری حرف میزنی و براش از چیزائی میگی که انگار هیچکس جز خودت وجود نداره و انگار داری با خودت حرف میزنی اصلاً حس نمیکنی که دو تا گوش غریبه (جز خودت) دارند حرفاتو میشنون. مهمتر از اون حسیه که داری وقتی حرفاتو میگی احساس میکنی یه باری از دلت برداشته شد احساس میکنی سبک شدی... منم چند بار این تجربه رو داشتم.
بعضی وقتا یه آدمایی تو زندگی ما وارد میشن که ما یا عاشقشون میشیم یا معتادشون!!! خیلیا مرز بین این دو رو گم کردن و نمیدونند وقتی دلشون میخواد یکی رو در کنارشون داشته باشند از روی عادته یا عشق... مثلاً اگه یه کسی تو زندگیت باشه و تو بهش عادت کرده باشی بهش وابسته میشی و اگر نباشه احساس میکنی یه چیزیت هست یا یه چیزی گم کردی یه حسی شبیه این مثل کسایی که عادت دارند ساعت ببندند . وقتی بهش کاملاً عادت میکنند اگر ساعت به مچشون نباشه حس میکنن یه چیزی کم دارند! ناقصند... سعی میکنی بهر طریق محبت ؛ دروغ ؛ خواهش و یا هر ترفند دیگه ای که بلد باشی اونو در کنار خودت داشته باشی نه بخاطر اینکه دوستش داری نه بخاطر اینکه اون آدم ارزشش رو داره فقط بخاطر اینکه اگه اون نباشه تو یه چیزیت هست و در این حالت تنها چیزی که عایدت میشه غم و غصه است اینجوری میشه که نمیتونی ببینی جائی بره کاری بکنه با کسی حرف بزنه یا حتی لحظه هایی رو برای خودش داشته باشه دیگه کم کم اون آدم واست میشه دوا توام میشی مصرف کننده باید باشه تا بتونی کمی آروم بگیری حتی از اینکه ببینی تو نیستی و اون داره میخنده حالت بد میشه دلت نمیخواد بدون تو حتی لحظه ای آرامش داشته باشه ....روابطی که بر اساس نیازه..طرفین برای هم مثل دارو میمونند..و تو درازمدت دارو کشنده است..رابطه نیاز به غذا داره..غذا !!!!
ولی وقتی که عاشقی دلت میخواد هر کاری بکنی تا اونو خوشحال کنی. دلت میخواد بهترین باشه همیشه هر جا که هست شاد باشه.وقتی عاشقی جز اون کسی رو نمی بینی جز اون تو دلت نیست هرجا که باشی حتی اگه چشماتو ببندی میتونی ببینیش.وقتی عاشقی انگار دنیا به تسخیر توئه و تو حکمرانی. دلت براش میتپه و فقط میخوای هرجا که هست شاد و خوشبخت باشه.
* خدا رو شکر میکنم که معتاد نیستم ولی آرزو میکنم یه روزی عاشق بشم... امیدوارم همه عاشق باشند ... ![]()

